تبليغاتX
♥♥♥ دل شکسته ♥♥♥

♥♥♥ دل شکسته ♥♥♥

۞ باز هم میتوان عشق ورزید و زندگی کرد ۞

هميشه بايد کسي باشد...

هميشه بايد کسي باشد...
که معنی سه نقطه‌های انتهای جمله‌هایت را بفهمد
همیشه باید کسی باشد...
تا بغض‌هايت را قبل از لرزیدن چانه‌ات بفهمد
باید کسی باشد...
که وقتی صدایت لرزید بفهمد
که اگر سکوت کردی، بفهمد
کسی باشد...
که اگر بهانه‌گیر شدی بفهمد
کسی باشد...
که اگر سردرد را بهانه آوردی برای رفتن و نبودن
بفهمد به توجهش احتياج داري
بفهمد که درد داری
که زندگی درد دارد
که دلگیری
بفهمد که دلت برای چیزهای کوچکش تنگ شده است
بفهمد که دلت برای قدم زدن زیرِ باران،
برایِ یك آغوشِ گرم تنگ شده است
همیشه باید کسی باشد
همیشه...!

+ نوشته شده در سه شنبه 1390/12/23 ساعت 20:22 توسط Aazam | 


مینویسم تا شاید بداند...

دلم به دنیایی خوشه که یارم در اون لبخند میزنه،  حتی اگه لبخندش تلخ باشه
چون میدونم هست و همین برام آرامش میاره
دوست ندارم تسلیم شدنشو ببینم و برای اینکار حاضرم از خودم برونمش حتی اگه از من متنفر شه.
میدونم ته دلش باور نمیکنه اما چاره ای نیست، چون انگار هیچ وقت این قایق برای ما 2 تا نبوده و نیست...

+ نوشته شده در چهارشنبه 1390/09/16 ساعت 18:37 توسط Aazam | 


تنفر...

سرم را در تاريکي گودالها فرو مي‌برم. لباس سکوت بر تن مي‌کنم

و ديگر به تو نمي‌گويم بمان. کنار مي‌روم تا راه زندگي خود را به تنهايي طي کني.

مي‌فهمم اما وانمود به نفهميدن مي‌کنم. حس را در خودم مي‌کشم.

عشق را سرکوب مي‌کنم تا با تنهايي خود خوش باشي.

من با خنجر زدن به روح و جسمم، آنچه را که تو مي‌خواستي برايت فراهم کردم.

آسوده باش که به آنچه مي‌خواستي رسيدي...

در حاليکه حتي لحظه‌اي به آنچه من مي‌خواستم فکر هم نکردي...

براي اعتراض نيست که اين سخنان را مي‌گويم.

بارها به تو گفته‌ام که قلب من از گدايي کردن عشق مستغني است.

براي برهم زدن روزهاي آرامت هم نمي‌گويم...

تکرار اين جملات براي اين است

که روز به روز بيشتر از گذشته از تو و زندگيت متنفر شوم

تا زندگي کسي را مانند تو نابود نکنم...!

+ نوشته شده در یکشنبه 1390/05/09 ساعت 17:16 توسط Aazam | 


خسته ام ...

خدایا خسته ام ... از این زندگی ... از این دنیای به ظاهر زیبا ...
از این مردم که به ظاهر صادق و با وفا ...
خسته ام ... از دوری ...
از این همه دروغ و نیرنگ و دورویی خسته ام ...
آری پروردگارم از این دنیا خسته ام از آدم هایش
از دروغ هایش از نیرنگ هایش خسته ام ...
از این مردم پست چند رنگ خسته ام ...
پس کو صداقت و محبت چرا اندکی محبت در میان دل مردم نیست چرا قطره ای از
عشق در چشمان بنده هایت نیست همش دروغ پیدا است همش نیرنگ پیدا است ...
دیگر دست محبتی در میان مردم نیست
دیگر عشقی پاک و مقدس در میان مردم نیست سفره ی دل مردم همش دروغ
است ... به ظاهر پاک و صادقانه است ... ای خدایم ای معبودم خسته ام ... کو
زندگی پاک و مقدسانه ... کو دست عشق و محبت ... کو سفره ی وفا و
صداقت ...همه رفته اند و نیرنگ مانده است من خسته ام ...از این همه بی
وفایی ...از این همه درد انتظار ...از این همه حسرت ... از این همه اشک ... از این
همه ناله و فغان ... خسته ام ... آری ... خسته ام ... از دست خودم خسته ام 
از دست همه خسته ام...
از دست روزگار بی معرفت از دست  مردم بی معرفت ... ای خدایم دیگر از
زندگی سیرم ... از خودم سیرم ... از دنیا سیرم... ای خدایم گوش کن صدایم ...
من خسته ام

+ نوشته شده در پنجشنبه 1390/04/23 ساعت 17:23 توسط Aazam | 


تنهایی...

شده یه چیزی تو دلت سنگینی كنه....؟؟؟
خیلی سخته ادم كسی رو نداشته باشه...
دلش لك بزنه كه با یكی درد دل كنه ولی هیچكی نباشه...
نتونه به هیچكی اعتماد كنه هر چی سبك سنگین كنه تا دردش رو به یكی بگه ...
 اخرش برسه به یه بن بست ...
تك وتنها با یه دلی كه هی وسوسش می كنه اونو خالی كنه ...
اما راهی رو نمی بینه
سرش روكه بالا می كنه اسمون رو می بینه به اون هم نمی تونه بگه...
خیری از اسمون هم ندیده
مگه چند بار اشك های شبونش رو پاك كرده...؟!
بهش محل هم نداده تا رفته گریه كنه
زود تر از اون بساط گریه اش رو پهن كرده تا كم نیاره ...
خیلی سخته ادم خودش به تنهایی خو كنه
اما دلی داشته باشه كه مدام از تنهایی بناله...
خیلی سخته ادم ندونه كدوم طرفیه؟!
خیلی سخته ادم احساس كنه خدا انو از بنده هایش جدا كرده ...
خیلی سخته ندونی وقتی داری با خدا درددل می كنی داره به حرفات گوش می ده یا ...
پرده ی گناهات انقدر ضخیم شده كه صدات به خدا نمی رسه.... ؟!

+ نوشته شده در پنجشنبه 1390/04/23 ساعت 17:21 توسط Aazam | 


دختر و پسر...

دختر:خوشگلم

پسر:نه

دختر:دوستم داری

پسر:نه

دختر :اگه بمیرم برام گریه نمی کنی

پسر:نچ

دختر اشک تو چشماش جمع شدو پسر

بغلش کردوگفت:تو خوشگل نیستی

زیباترینی...دوستت ندارم عاشقتم

اگه بمیری برات گریه نمی کنم...منم میمیرم....

+ نوشته شده در شنبه 1390/04/18 ساعت 21:24 توسط Aazam | 


دروغ

روزی دروغ به حقیقت گفت: دوست داری تا با هم به دریا بریم و شناکنیم .حقیقت از روی ساده لوحی پذیرفت.هر دو با هم به دریا رفتند وقتی به ساحل رسیدن حقیقت لباسهاشودرآورد امادروغ حیله گر لباسای اونو پوشید .سالها می گذره که حقیقت عریان و زشت هست ولی دروِغ در لباس حقیقت با ظاهری آراسته نمایان می شود 
+ نوشته شده در دوشنبه 1390/04/13 ساعت 16:44 توسط Aazam | 


زنده ام....همین نزدیکی

مدتهاست كه دستم به نوشتن نميره ...

 

.

 

.

 

نه دلي هست براي نوشتن...

 

نه گوشي براي شنيدن ....

 

زندگي با آخرين سرعت ممكن در حال عبوره ...

 

زنده ام ...

 

        همين نزديكي ها ...

+ نوشته شده در دوشنبه 1390/04/13 ساعت 16:38 توسط Aazam | 


خداحافظی

 

روزی صد بار با هم خداحافظی می کردیم اما افسوس معنای
خداحافظی را زمانی
فهمیدم که تو را به خدا سپردم

 

+ نوشته شده در سه شنبه 1390/03/31 ساعت 20:43 توسط Aazam | 


غم...

 

 

خدایا پایان این غم کجاست؟

+ نوشته شده در سه شنبه 1390/03/31 ساعت 20:38 توسط Aazam | 


گریه...

خوش به حال آسمون كه هر وقت دلش بگيره بي بهونه مي باره ... به كسي توجه نمي كنه ... از كسي خجالت نمي كشه... مي باره و مي باره و... اينقدر مي باره تا آبي شه... ‌آفتابي شه...!!! کاش... کاش مي شد مثل آسمون بود... كاش مي شد وقتي دلت گرفت اونقدر بباري تا بالاخره آفتابي شي... بعدش هم انگار نه انگار كه بارشي بوده

+ نوشته شده در سه شنبه 1390/03/31 ساعت 20:33 توسط Aazam | 


 

صداي شکستن قلبم را نشنيدي چون غرورت بيداد مي کرد اشکهايم را نديدي چون محو تماشاي باران بودي ولي اميدوارم انقدر در آيينه مجذوب نشده باشي که حداقل زشتي ديو خود خواهيت را ببيني باشد که باديگران چنان نکني که با من کردي.

+ نوشته شده در سه شنبه 1390/03/31 ساعت 20:31 توسط Aazam | 


خواستم اسمتو گل بذارم،ترسیدم پژمرده شوی!

خواستم اسمتو خورشید بذارم،

ترسیدم غروب كنی!

اسمتو گذاشتم نفسم، كه اگه نباشی:نباشم*
+ نوشته شده در یکشنبه 1390/03/22 ساعت 11:9 توسط Aazam | 


نظر دبيران در مورد عشق

دبير ديني:عشق يك موهبت الهي است. دبير ورزش:عشق تنها توپي است كه اوت نمي شود. دبير شيمي:عشق تنها اسيدي است كه به قلب صدمه نمي زند. دبير اقتصاد:عشق تنها كالايي است كه از خارج وارد نمي شود. دبير ادبيات:عشق بايد مانند عشق ليلي ومجنون محور نظامي داشته باشد. دبير جغرافي:عشق از فراز كوه هاي آسيا تيري است كه بر قلب مي نشيند. دبير زيست:عشق يك نوع بيماري است كه ميكروب آن از چشم وارد ميشود.

+ نوشته شده در پنجشنبه 1390/03/12 ساعت 20:15 توسط Aazam | 


ماندن پای کسی که دو ستش داری اسارت است....

+ نوشته شده در چهارشنبه 1390/03/11 ساعت 9:43 توسط Aazam | 


یک نفر آمد...

یک نفر آمد قرارم را گرفت

برگ و بار و شاخسارم را گرفت

چهارفصل من بهار بود

حیف باد پاییزی بهارم را گرفت

اعتباری داشتم در پیش عشق با نگاهی

اعتبارم را گرفت

عشق یا چیزی شبیه عشق بود

آمد و دارو ندارم را گرفت......

+ نوشته شده در دوشنبه 1390/03/09 ساعت 17:43 توسط Aazam | 


نامهربون

برای آن مینویسم که روزی دلش مهربان بود...

مینویسم تا بداند که دل شکستن هنر نیست....

نه دیگر نگاهم را برایش هدیه میکنم و نه دیگر دم از فاصله ها میزنم...

مینویسم تا شاید نامهربانی هایش را باور کند....

+ نوشته شده در دوشنبه 1390/03/09 ساعت 17:22 توسط Aazam | 


 

چه گویم ؟.......

+ نوشته شده در دوشنبه 1390/03/09 ساعت 11:27 توسط Aazam | 


مینویسم برای هیچ کس....

یادمون باشه که هیچکس رو امیدوار نکنیم بعد یکدفعه رهاش کنیم

چون خرد میشه میشکنه و آهسته میمیره .

 یادمون باشه که قلبمون رو همیشه لطیف نگه داریم

تا کسی که به ما تکیه کرده سرش درد نگیره

یادمون باشه قولی رو که به کسی میدیم عمل کنیم .

 یادمون باشه هیچوقت کسی رو بیشتر از چند روز چشم به راه نذاریم

چون امکان داره زیاد نتونه طاقت بیاره .

 یادمون باشه اگه کسی دوستمون داشت

بهش نگیم برو نمیخوام ببینمت چون زندگیش رو ازش میگیریم.......

 

+ نوشته شده در دوشنبه 1390/03/09 ساعت 11:24 توسط Aazam | 


 

 

خستگی ها برایم بی معنا میشود  آنگاه که احساس میکنم تو همیشه در کنارم هستی...

+ نوشته شده در چهارشنبه 1390/03/04 ساعت 18:57 توسط Aazam |